نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم شايد تو با خودت میگي دارم اطاعت ميكنم من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم تو التماسم مي كني جوري فراموشت كتم با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم
+
نوشته شده در جمعه 1388/09/20ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط آتش خفته |
درباره وب
****به نام خداي دلشكستگان**** . . . خدايي كه آشنايي را با لبخند، دوستي را با محبت و جدايي را با اشك آفريد. خدايي كه پيوند دهنده قلبهاي جوان و شكفته است كه شايد قلب من و تو جزءِ اين قلبها باشد. با تيغ محبت قلبم را مي شكافم و قطره اي از خون گلگونم را نثار جان پاكت مي كنم. و سلام را سوار در قايقهاي بي كران وجودت روان مي سازم، اميدوارم كه اين قايق در ساحل قلبت لنگر اندازد. من نيز تا آن وقت به يادت قلم بدست مي گيرم و بيادت مي نويسم كه: