تا کی عاشق باشم و از عشقم دور؟
تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم ؟
تا کی باید به خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند تا بتوانم آغوش گرم تو را حس کنم ؟
تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلگير شوم!
تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟
خسته ام ! یک خسته دلشکسته، عاشق بی سر پناه....
عاشقم !
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن و ديداراست!
تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟
تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ،
با چشمانی خیس و شاکی زندگی کنم؟
آری تا کی حتی صدای مهربان تو را نشنوم و در کنار تو نیز نباشم عزیزم!
تاکی؟
